به زندگی برگرد

 

به زندگی برگردیم

هر روز صبح با صدای زنگ گوشی از خواب میپری و با عجله و تند تند کارهاتو انجام میدی و صبحونه رو نصفه و نیمه و سرپا و در حال صاف کردن مو و پوشیدن جوراب میخوری داری خودتو برای زنگ زدن آماده میکنی. آره زنگ زدن، زنگ زدنی که سهم هر آهنی میشه، بدون اینکه بفهمی و چیزی حس کنی. از خونه بیرون میزنی. سوار بر خودرو شخصی. شیشه ها تا آخر بالا کشیده، چون ماشینت هم کولر داره هم بخاری، دیگه هوا هم نیاز نداری. فقط آسفالت و ماشین جلویی رو میبینی و دودی که از اگزوزش بیرون میزنه. بوق میزنی تا حرکت کنند. تندتر و تندتر بری تا به مقصدت برسی. از همون مسیر هر روزی. فکرت مشغول کاراییه که داری و گرفتاری هایی که هیچ وقت دست از سرت بر نمیدارند. دیگه هیچ چیز و هیچ کس رو نمیبینی و نمیشنوی. سر کار، تا یک ساعت قبل از تعطیلی محل کار فقط سرت به سمت مانیتور و برگه های زیر دستت هست که مبادا چیزی از زیر دستت در بره. ولی بعدش همه چیز تغیر میکنه. دیگه خیلی به دور و برت اهمیت نمیدی. مدام ساعت گوشیت رو چک میکنی که از وقت رفتن جا نمونی. تعطیل که شدی، خسته از کار روزانه، خسته از مراجعه کننده مزاحم همیشگی و البته مثل همیشه، عجول برای رسیدن به خونه میگازی. باز هم دست روی بوق تا همه از سر راهت کنار برند چون یه آدم آهنی خسته زنگ زده داره میره که در چهار دیواری خودش پارک کنه تا فردا. دقیقا از همون مسیری که دیشب و پریشب و پس پریشب رفتی. شب توی خونه هم خیلی حوصله خانواده رو نداری چون چک کردن اینستا و واتساپ و کار سخت کپی کردن جوک ها و خبرهای کوتاه و بلند از این گروه تو اون گروه و لایک زدن و پیدا کردن دوستای جدید دیگه وقت و حالی برات نمیذاره. آره دوستای جدید، البته از نوع مجازیش، نه حقیقی. درست مثل زندگی خودت، مجازی...

این شده کار هرروزه ما، زندگی ما و البته نقش مدرنیته رو هم که اصلا نمیشه نادیده گرفت. بالاخره آدم یه جور باید زندگی کنه که از بقیه مردم عقب نمونه! همیشه آن باشه! و به روز...

گاهی شده تصمیم بگیری شب زودتر بخوابی و صبح زودتر از خواب بیدار بشی؟ این کارو بکن

گاهی شده تصمیم بگیری با اتوبوس سر کار بری؟ اگه یه روز خواستی دیرتر سر کار بری یا کارت سبکتر بود حتما این کارو بکن. میدونم که مشکلات مترو و اتوبوس چیه ولی میدونستی حداقل یه خاصیتش اینه که دیگه خودت رانندگی نمیکنی و موقع حرکت اتوبوس میتونی بیشتر منظره بیرون رو تماشا کنی؟ یا اینکه با آدمای بیشتری برخورد غیر کاری داشته باشی؟ چون برخوردهای کاری خیلی آدم رو خسته میکنه. صبح وقتی ده دقیقه با یه نفر که کنارت نشسته حرف میزنی حس میکنی سبکتر میشی. نه اون مشکلی از تو حل میکنه و نه تو کاری برای اون میکنی، ولی سبکتر میشی، هم تو و هم اون طرف صبحتون رو با انرژی بیشتری شروع میکنید. به بغل دستیت انرژی بده.

شده تا حالا توی مسیر رادیو گوش کنی؟ البته میدونم که دیگه مد امروز میگه باید آهنگ ها و ترانه های خارجی رو گوش کنی، با صدای بلند، اونم با هدفون. ولی امتحان کن، توی اتوبوس که میشینی بیشتر صدای رادیو میشنوی. صبح ها برنامه های خوب زیاد داره.

شده وقتی رو برای قدم زدن بگذاری؟ صبح های زود خیلی برای این کار خوبه. سعی کن یه مقدار کم از مسیر کارت رو قدم بزنی و دور و برت رو خوب ببینی. اثرش رو بعد میبینی

شده یه روزایی از مسیرهای دیگه سر کارت بری؟ یکنواختی خیلی بده. زندگی رو سرد میکنه. برو. مسیرهای دیگه رو ببین. پیاده. با دوچرخه. ولی برو. نذار روزمرگی های زندگی آهنی یکنواختی خودش رو به تو تحمیل کنه.

شده توی مهمونی که نشستی اینترنت گوشیت رو خاموش کنی و گوشیت رو کنار بذاری؟ سعی کن با بقیه حرف بزنی. از مهمونی، از کنار هم بودن لذت ببر. اینجوری به بزرگتر های مجلس هم بی احترامی نمیشه. ما ایرانیا خیلی به احترام پابندیم. پیامها رو میشه بعدا برای بقیه بفرستی.

شده به دامن طبیعت بری؟ نه نمیخواد. همین طور که داری توی شهر شلوغ میری نگاه کن. به همه جا نگاه کن. از زیر پای خودت غافل نشو. ببین. علف های هرز زیر قدمهات هم زیبایی خودش رو داره. یه گل کوچیک که کنج یه باغچه رها شده. یه درخت بزرگ کهنسال.لانه پرنده روی درخت. آسمون آبی با یه تیکه ابر کوچیک. اینها همه اون چیزایی هستند که میتونی هر روز ببینی. شک نکن همشون انرژی خودشون رو به تو میدند.

شاداب میشی. نو میشی. تو انسانی نه آهن، نگذار زنگ بزنی. تا دیر نشده به زندگی برگرد...

/ 0 نظر / 38 بازدید